♥ Honeyyeah ♥

همه را متقاعد کرده ام دیگر دوستت ندارم

مانده ام به خودم چه بگویم ؟؟؟

 

هوا سرد است و همه می خواهند گرم شوند

ولی من می خواهم سرد شوم

مثل تو...

از تو...

آن گاه شاید راحت تر بتوانم تو را به خدا بسپارم !!!

 

بی تو بودن خرج زیادی ندارد

یک لباس سفید می خواهد و دومتر از زمین خدآ ...

 

می روی به جایی که تو وقتی به شب می رسی

من از سحر می گذرم

آهای دنیا ناجوانمردانه نچرخ...

 

هرگز فکر نمی کردم آنقدر دور بروی که تو آنجا بی خیال زندگی کنی

و من اینجا با خیالت،بی خیال زندگی شوم...

 

تو می روی من می مانم اشک و همین یادداشت ....

 

تو به رفتنت ادامه بده،این اشک ها ربطی به تو ندارد

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

بریدم دیگه ...

مثل نآخدا،که یه قدمیش کوه یخ دیده ... !

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

صدای پای تو که می روی

وصدای پای مرگ که می آید

دیگر چیزی نمی شنوم...

 

حآلا که می خواهی بروی قدم هایت را تند تر بردار

دلم را فرستاده ام دنبال نخود سیاه...

 

سخت می گذرند این روزها که قرار است

از تو که آرام جانمی

برای دلم یک غریبه بسآزم ...

 

دیگر هیچ چیز مشترکی نداریم

فقط آسمانمان یکیست...


تورهسپار جاده ها میشوی ومن
در خم این کوچه متروکه به انتظار نشسته ام
تکه چوبی به دست دارم و نامت را مداااام روی غبار دیوارها خط خطی می کنم
می نویـســـم
آنقدر نامت را می نویسم تا دست هایم مانند چشم های منتظرم بی رمق شود
می خواهم آنقدر بی رمق شوم که به خواب فرو روم
تا وقتی که تو پا به خرابه ام بگذاری
صدایم کنی...
و من تمام "جــانم" گفتن هایم را که برایت آماده کرده ام نثارت کنم


در هــــــــوای تــــو
تمــــام صفحــات قلبــــم پــر از عاشقـــانه هایــم برای تـــو شده
ورق ورق پــــر از نام تــوســت
نمیــدانــم دیــگر چــگونه بنویســـم تــا باور کنـــی
از احساسم فقط همیـــن را میگویم:
میــدانم که اهل بهشتــی
امـــــــا
حتـــی اگــر جهنمــی بودی!!!
حســـادت میـکــردم به کسی که با تو به جهنم می آمد

 

خودم را به هزار راه می زنم

به هزار کوچه،به هزار در

مبادا یاد چشمآنت بیفتم...


اگر شبی فانـــوس ِ نفسهایـ منـ خاموشـ شـد،
 
اگـر بهـ حجلهـ آشناییـ ،
 
در حوالی ِ خیابانـ خاطرهـ برخوردیـ ...
 
و عده ای بهـ تو گفتند،
 
کبوترت در حسرتـ پر کشیدنـ پرپر زد !
 
تـو حرفشان را باور نکن !
 
تمام این سـالها کنار ِ من بودی !
 
کنار دلتنگی ِ دفاترمـ !
 
در گلدان چینی ِ اتاقمـ !
 
در دلمـ...
 
تو با من نبودی و من با تو بودمـ !
 
مگر نه که با هم بودن،
 
همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟
 
من هم هر شب،
 
شعرهای نو سروده باران و بوسه را
 
برای تو خواندم !
 
هر شب، شب بخیری به تو گفتم
 
و جواب ِ تو را،
 
از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم !
 
تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو،
 
همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود !
 
فرقی نداشت که فاصله دستهامان
 
چند فانوس ِ ستاره باشد،
 
پس دلواپس ِ‌انزوای این روزهای من نشو،
 
اگر به حجله ای خیس
 
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی !

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

معلم : تعطیلات نوروز خود را چگونه می گذرانید ؟؟؟

-بنام خدا

فرسنگ ها دور از آغوشت ...!


نوشته شده در دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

تو فقط باش حتی اگر برای دیگری باشی

گل می خری؟؟؟

خوبست...

مال من نیست؟؟؟

نباشد...

همین که رختمان زیر یک آفتاب خشک می شود برایم کآفیست !!!

دلخوشم به این حماقت شیرین...

 

زندگی یعنی دوست داشتن تو

بی هیچ امیدی !!!

 

تو می روی و من رسوب می شوم

ته مانده ای که باید دور ریخت...

 

تو می روی ومن فقط نگآهت می کنم

تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم

یک عمر فرصت گریه کردن دارم ولی برای تماشای تو

همین یک لحظه

وشاید همین یک لحظه اجازه ی زیستم در چشم های تو را دارم...

 

شهامت می خوآهد دوست داشتن کسی که

هیچ وقت هیچ زمان سهم تو نخوآهد شد...

 

من گیرم که هیچ گاه دستانت در دستانم قفل نشود

گیرم که دوست داشتن بدون سند،حرام باشد،باورنکردنی باشد

گیرم که زیر یک سقف رفتن آخرین ملاک این مردم برای عشق باشد

من گیر این ها نیستم

گیر چشمان تو ام...گیر دوست داشتنت !!!

 

دلگیرم از دنیا و روزگارش

از بی کسی ها وسکوت ها

این منم که اینگونه خسته ام

منی که همیشه خوب بوده ام و خندان

منی که خنده هایم مثالی بود به مثال ضرب المثل

نمی توانی بفهمی و عجیب نیست برایم

چون تو من نیستی

پس قضاوتم نکن ...

می خوآهی قضاوتم کنی؟

کفش هایم را بپوش

راهم را قدم بزن

دردهایم را بکش

سال هایم را بگذران

بعد قضاوت کن...

 

سکوت کمر فکرم را شکست

خسته ام از تظاهر به خندیدن،به استادگی،به صبر

کآش می شد به عزراءیل رشوه داد ...

 

درد بزرگی برای کسی که متوجه نبودنت نیست...پرپر بشی !


سخت است شب به جای خوابیدن به کسی فکر کنی

که حتی تورا در خوابش هم راه نمیدهد چه برسد به قلبش...

 

من درد می کشم اما تو چشم هایت را ببند

سخت است ببینم میبینی و بی خیالی...

 

می روی از من کجا ؟؟؟

من که از خواب خدا هم رفته ام

از تمام کوچه های تنگ دل رد شده

آهسته به خاکی تر شدم ...

می روی از من کجا ؟؟؟

 

سلامتی خودم که موندم زیر آوار کسی که یه روز فکر می کردم

محکم ترین پناه گاهم میشه ...

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

عشقم

باورکن فراموشت کرده ام ولی نمیدانم وقتی اسمت را می شنوم

بی اختیار اشک از چشمانم جاری می شود....

 

دلم گرفته...از اینکه هستی اما ندارمت !

 

کآش با عشق نمی آمدی تا با دلزدگی بروی

کآش دوستانه می آمدی،خداحافظی می کردی و می رفتی

حآل که این چنین سرد می روی یادت باشد چیزی از خودت به جا نگذاری

مبادا برگردی و اشک هایم را ببینی...

 

 بگذار خیال کنم دوستم داری و با این خیال

تا سپیدی صبح با ستاره ها باشم...

 

قبول که تو رفتنی شده ای

ولی قول بده کنار خاطراتت می مانی...

 

من تنها مخلوق خدا هستم که روز مرگم را میدانم

کافیست تو بروی...

 

آب از سرم گذشته است

فریاد می زنم دوستت دارم

وتو آرام و بی صدا به ترکیدن حباب ها می خندی...

 

بگذار هر که هر چه می خواهد بگوید

من از تمام خواستنی های دنیا تورا می خواهم

اگرچه نه سقفت هم سقف من

نه دستت در دست من

و نه اسمت کنار اسم من است...

من فقط تو را می خوآهم

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

همیـشــهـ " و " هیچ وقـــتـــــــ "

واژه هــای تـرســناکــی مـیـشـــونـد

وقـتــی همیـشـــهــــ
 
دوسـتـتـــــــــ خـواهـم داشـت

ولـی هـیـچ وقـتــــــــ
سهـــم منـــــــ نخواهی بود

 

سخت است درک کردن مــ ــن ...
دخــــ ـــــتری که غــ ـــم هایـــــ ـش را خودش میـــ ــداند و دلش ...
که همه تنـــ ـــــ ـــــها لبــــخـــندهایش را میبینند...
که حســــ ــــــ ـــــرت میـــــخورند بـــخاطر شاد بودنــــ ــــ ـــش ...
بخاطر خنده هایـــــــ ــــــــ ــــش ...
وهیــــــــــــچکس جز همان دختـــــ ـــــر نمیــ ـــداند چقدر تنهاســ ـــــت ...
که چقدر میـــــــــ ـــــــــترسد ...
از باخـــــــــ ــــــــتن دوبــــاره..
از اعتــــ ــــــ ــــــمادِ بی حاصلش ...
از یــــــ ـــــــــ ــــــخ زدن احساس ...
پســــ ــ ...
عقــ ـ ـــب بایست غریــ ــ ـبه...
در سیـــ ـــ ــنه ی این دخترکــــ دلــی نمـــ ـــانده بـــرای بـــ ـــردن

 

چیــزی هستـــــ کــه تــو رو از درون نــابــود میکنـــه..
 چیــزی کــه مثــل خــوره روحتــــــ رو میخـــوره...
روزهــایــی هستــــــ کــه دنیــا سیــاهـــه...
کــه دنیــا دوستــــــ داشتنــی نیستـــــــــ ...
و تـــو میــدونـــی کــه فقــط یــه نفــــر
میتــــونــه تمــوم ایــن چیــزا رو ازتــــــــ بگیــره...
فقــط یــه نفــــــر و اون یـــه نفـــــر رو هـــم تـــو زنـــدگیتـــــــــ نــداری

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

برای دلم گاهی مادری می شوم مهربان

دست نوازش بر سرش می کشم

می گویم غصه نخور می گذرد

گاهی پدری می شوم خشمگین

سرش داد میکشم و می گویم بس است دیگر بزرگ شده ای

دل من از دست من خسته است...!

 

گآهی دلم می خواهد خودم را ببرم بخوابانم

دستانم را لای موهایش ببرم

دست نوازش بر سرش بکشم

وسط گریه هایش بگویم غصه نخور خودم جان درست می شود

درست می شود

اگر هم نشد،به جهنم

بالاخره تمام می شود...

 

لعنت به تو ای دل همیشه جایی می مانی

که تورا نمی خوآهد...همیشه تو نخ کسی هستی که

سوزنش یکی دیگه اس...

 

من گم شده ام

از یابنده تقاضا می شود مرا به حال خودم رها کند...

نوشته شده در شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

هر روز دلایل بودنم را مرور می کنم

هر روز یکی از آن ها کم می شود

آخرین بار فقط یک دلیل مانده بود

آن هم تو بودی...

 

من همه چیزم را به تو بخشیدم

قلبم،غرورم،سادگیم،باورم

حالا چیزی برایم نمانده جز تو

 

روزگار عجیبیست

من به تو معتادم

تومرا ترک می کنی...

 

سرمای کلامت دیوانه ام می کند

بی رحم شوق نگاهم را دیدی

تمام من به شوق دیدنت پر می کشید

ولی همان نگاه بی تفاوت برای زمین گیر شدنم کافی بود...

 

چقدر لبآس های مردانه پشت ویترین قشنگ اند

تورا که داخل آن ها تصور می کنم

دلم برایت ضعف می کند

هوس خریدنشان به سرم می زند

می بینی فقط این ها دوریت را به رخم نکشیده بودند که

کار خودشان را کردند...

 

صدا کردنت بهانه است

من دلم، جآنم گفتنت را می خوآهد...

 

بدهکاریم به یکدیگر

به تمام دوستت دارم هایی که پشت دیوارغرورمان ماندند

وما آن هارا بلعیدیم تا نشان دهیم منطقی هستیم...

 

عشقم

دستاتو بذار رو چشمات

گذاشتی؟

بی تو دنیام اینطوریه...

نوشته شده در شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

من یه روز یه دختری بودم که از ته دل می خندیدم

آروم ترین اعصاب دنیا رو داشتم

ولی حآلا...

بی آنکه نفس بکشم،زندگی می کنم

بی آنکه شاد باشمءروزهایم را قربانی می کنم

و هیچکس نمیدآند چه سخت است

ادای زنده هارا درآوردن...

 

هی رفیق!

حوالی من که می رسی توقف نکن...

این جا کنآر من جز درد چیزی نیست ×

به نقطه های آخر حرف هایم نخند،تمام زندگیم نقطه چین است...

به بغض هایم نخند،مرا به دار کشیده اند...

کنار من که می رسی رد شو!

فرض کن مرا ندیده ای...!!!×

نوشته شده در شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

سلامتی روزی که به مامان و بابام بگن غم آخرتون باشه

جوون خوبی بود....

سلامتی روزی که من خاک پای همه باشم

همه پای خاک من...

سلامتی روزی روزی که دهن رفقام وعشقم یه مشت حلوا و خرماس

دهن من یه مشت پنبه...

 

یک روز می آید یک ملافه ی سفید پایان می دهد

به من،به شیطنت هایم،به بازیگوشی هایم

روزی که همه با دیدن عکسم بغض میکنند و می گویند کی فکرشو میکرد؟

 

بعد از مرگم سرم را جدا کنید بگذارید روی شانه ام

سری که شانه می خواست

شانه ای که سر می خواست

هردورا به آرزویشان برسانید...

 

بعد از مرگم قلبم را جدا از من خاک کنید

من و قلبم هیچ وقت آبمان توی یک جوب نرفت

 

روی کفنم بنویسید: موریانه ها حرامتان باد این تن که می خورید

پراز حسرت های شیرین بود...

 

روی قبرم بنویسید : اولین باری که نبود که مرد...

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

حال من خوب است
خوب خوب
آنقدر خوب که گلویم امشب
مهمانی به راه انداخته
بغضم بدجور هوس رقصیدن کرده...

 

من یه عمره خنده از رو صورتم قاچاقه...


خــُب مـَـردُمـ ـان حـَـسـ ـود !
چــِرا ساکت ایستـ ـاده ایـد ؟
بــِرَوید بــِﮧ کارهایتان بــِرسید
نـِـگراننـَباشیـ ـد دیگــَر با یکدیگــَر مـِثل قــَبل نمیشیمـ ...
   

حواست هست خدا؟صدای هق هق گریه هام...از گلویی میاد
که تو گفتی از رگش به من نزدیکتری!
حواست هست خدا؟...هر وقت صدای شکستن خودمو شنیدم...
گفتم باشه...منم خدایی دارم...
حواست هست خدا؟از بچگی تا الا هروقت زمین خوردم و به سختی
پا شدم یه جمله شنیدم: " غصه نخور خدا بزرگه "
حواست هست خدا؟
حواست هست هر روز با تو درد دل میکنم؟
  حواست هست غصه هام داره سنگینی میکنه؟
  حواست هست خیلی وقته چشمام بارونیه؟
  حواست هست نفس کم اوردم؟
خدایا نفس میخوام...!
خوشی میخوام...!
زندگی میخوام...!
خدایا یه خنده از ته دل میخوام...!
خدایا خیالت راحت...!
بازم قلبم شکست

نوشته شده در شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

من به عکس تو دست می کشم

تو برعکس

دست می کشی ازمن...

 

عکس تو

برعکس تو

مدام در آغوش من است...

 

عکست را نگاه می کنم

عکست که پیر نمیشود ولی پیرم می کند...

 

عکست+خاطراتت+لبخندت

و من

چند نفر به یک نفر ؟؟؟

 

شب که می خوابم عکست را در آغوش می گیرم

از تو بعید نیست

می ترسم صبح که بیدار شدم

از قاب عکست هم رفته باشی...

نوشته شده در شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

فقط خدآ می داند چقدر فرو میریزم

از دیدن مردی که فقط لبآس هایش شبیه توست...!!!

 

مردی که لبآس های تورا پوشیده بود،در خیابان از کنارم گذشت

و این یعنی : قتل غیر عمد...

نوشته شده در شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

گآهی احساس میکنم بهشت خدا روی زمین است

روی صندلی کنارتو...

 

کنارت برایم بن بست دنیاست

اولین باری است که هراسی ندارم بگویم به بن بست رسیده ام...

نوشته شده در شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

×××خیلی وقته دیگه خوش نمی گذره

فقط خوشم که داره می گذره×××

 

حالم خوبه!

مثل مریضی که گفت خوبم ولی مرد....

 

خرآبم مثل بازمانده ی زیر آوار

که زلزله همه چیزش را گرفته جز جانش را.....

 

گآهی احساس میکنم روی دست خدآ مانده ام

خسته اش کرده ام

خودش هم نمیدآند با من چه کند ؟؟؟

 

آب که از سرت گذشت

چه یک وجب....چه صد وجب

 

خدایا دلم یک تصادف جدی می خواهد

آمبولانس ها سراسیمه شوند و کار از کار بگذرد...

 

دلم کمی هوا می خواهد

داخل سرنگ

بعد تیر خلآص------

 

آدمی که غرق شود می میرد

چه در دریا چه در رویا...

 

من در گذشته ام

در گذشتم...

 

من، بی خیال خواب

تو،بی خیال،بخواب

 

خدایا آسمانت چه مزه ایست؟

من که فقط زمین خورده ام...

 

من بی اون زنده مانی میکنم نه زندگانی...

نوشته شده در شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

صدایت را ضبط کرده ام

وقتی دور از من هستی...دلم برای صدای خنده هآیت تنگ میشود

 

دوستت دارم هایت را به کسی نگو

من جانم را برای شنیدنشان کنار گذاشته ام...

 

نمیدانم تا کی کنارم هستی

تا هرکجا که می خواهد باشد

هرجا تمام شد اسمش را می گذارم

×آخر خط من×

باشد ؟؟؟

 

صدایم که می کنی همه چیز جهان یادم می رود

یادم می رود که بهشت همین کنار من است

یادم می رود سر جایم بایستم

پابه پا می شوم

دلم می لرزد....

 

به تو که می رسم مکث می کنم

انگار در زیبایی ات چیزی را جا گذاشته ام

مثلا در صدایت آرامش  یا در چشم هایت زندگی ×××

 

کاش می شد صدایت را ببوسم...!

 

گآهی یاد خنده هایت آنچنان خوشحالم می کند که به گریه می افتم....

 

دوستم بدار !!!

دنیا را غافلگیر کن...

دنیا که هیچ

من سر تو با خدا هم شرط بسته ام  !!!

 

دلتنگ که باشم ساده ترین حرف ها اشکم را درمیآورد

یاد تو که جای خود دارد....

 

از نوشته هایم خسته نشو

 دوست داری بیا جاهایمان را عوض کنیم

تو عاشق باش من فراموشت کنم

تو بنویس من بی اعتنایی کنم

البته اگر تحملش را داری.....


نوشته شده در شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

قلبعشقمقلب

منو ببخش اگه باهات قهرمیکنم...اگه وقتی چشمات می چرخه حسودیم میشه

اگه باهات لج می کنم...اگه سربه سرت میذارم...اگه پیشت گریه میکنم...

اگه زیاد حرف میزنم...اگه خیلی شیطونم

اگه برات مظلوم بازی درمیارم...اگه وقتی یه کار بدی کردم با ترس بهت میگم...

فقط بخاطر اینه کهقلب× خیلی دوستت دارم×قلب

قهر میکنم چون نمیدونی چه حسی داره وقتی با چشمای نگرون منو نگاه میکنی

اگه گریه میکنم واس خاطر این نیس که حالم پیشت بده

گریه می کنم چون می ترسم یه روز دیگه کنارم نباشی....

سر به سرت میذارم چون میخوام بیشتر صداتو بشنوم

قلب×من خیلی دوستت دارم×قلب

یه طور خاص که بقیه نمیدونن...یه طوری که بقیه نمیتونن

من بلد نیستم دوستت نداشته باشم...بلد نیستم حرف دلمو نزنم...

بلد نیستم نگویم می خواهمت وقتی میخواهمت...

بلد نیستم نخندم وقتی با توهستم...

من هیچ کار مهمی جز دوست داشتن تو بلد نیستم.....!!!

نوشته شده در شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

بهترین حس اینه که عشقت معلمت باشه...

بهترین حس اینه که عشقت ریش بذاره...

بهترین حس اینه که عشقت آستیناشو تا آرنج بزنه بالا...

بهترین حس اینه که عشقت دندون درد داشته باشه و چشماشو ببنده و تو هم زل بزنی بهش...

بهترین حس اینه که چند ساعت خیره بشی به دست خطش...

بهترین حس اینه که نذاری تو کلاس کسی نزدیکش بشینه...

بهترین حس اینه که تو کلاس جاتو عوض کنه و تو هم از کنارش جم نخوری و خودتو تابلو کنی...

بهترین حس اینه که اسم کوچیکت بیاد به زبونش...

بهترین حس اینه که با اینکه عشقت دوستت نداره ولی دلش نمیاد ازت نمره کم کنه...

بهترین حس اینه که عشقت سوتی بده و توهم بخندی بعد چش غره بره بهت و بعد خودتو جمع وجور کنی...

بهترین حس اینه که وقتی عشقت صدات میکنه دلت بلرزه...

بهترین حس اینه که یهویی صدات کنه حواست نباشه بگی : جانم؟

بهترین حس اینه که وقتی یکی از ورقه هاش میفته زمین ورشون داری و بهش بدی...

بهترین حس اینه که اداتو دربیاره

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

لبخندم بزرگترین دروغ دنیاست

وقتی تو نیستی...

 

تفاوت را ببین

تو از کنار من بی تفاوت عبور می کنی

ومن وقتی ردپایت را می بینم بغض می کنم...

 

چه حماقتی

می رانی ام و باز می خواهمت

چه غرور بی غیرتی دارم من...

 

از حقیقت های تلخ خسته شده ام

یه دروغ شیرین بگو

بگو دوستت دارم.....

 

چرا دوس داریم واس بعضیا بمیریم

در حالیکه اونا حتی حاضر نیستن به حرفامون گوش کنن؟؟؟

 

گنجشکی بر جنازه ی گربه ای می گریست

که اکنون با این همه زندگی چه کنم؟؟؟

 

نوشته شده در جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

 

اینو دوستم کشیده

 

این دفتر اول ابتداییمه

این جاهم مدرسمونه

اینو یواشکی تو مسابقه گرفتم

نوشته شده در جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

مترسکی خریده ام و عطر تورا به رویش زده ام

همانند توست

مرا دوست ندارد

ولی دیگر نگران رفتنش نیستم....

 

چه با قاطعیت حکم می دهی : حواست را جمع کن!

ومن می مانم چطور جمعش کنم وقتی تمامش پیش توست..؟

 

سیگاری نیستم اما گاهی دوست دارم بلند بلند سیگار بکشم
و دود کنم نبودنت را
و تمام کنم
تمام بودنم را...

 

عاشق اسمم می شوم

وقتی صدایم می کنی...

 

دلتنگم و می نویسم

میدانم که نه می دانی و نه می خوانی

 

کنارت که بنشینم

برایم بس است

مگر من جز نفس چه می خواهم؟

 

واس دل کندن از فضای مجازی باس یه دلخوشی واقعی تو دنیا کنارت باشه....

نوشته شده در جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

توکه نمیدانی خنده هایم

چقدر درد میکند...

پســـــــــ ــ ــ

قضاوتــ ـ ـ ـ به خوشبختی ام نکن

 

خنده هایم شکلاتی شده

زیادی خالص

تلخ تلخ....

 

همه مرا با خنده های بلند می شناسند

بی چاره بالشم با گریه های بی صدا...


نوشته شده در جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

چشمی به تخت و بخت ندارم…
مرا بس است یک صندلی برای نشستن کنار تو...

 

کنارت که هستم عمیق تر نفس میکشم …
تا هوای باهم بودنمان را مبتلاتر شوم

 

کنآرت که می نشینم......آرام می شوم

به قدری که یادم می رود باید نفس بکشم

 

نشستن در کنآرت آرامم می کند

به قدری که هیچ مسکنی جایش را نمی گیرد...

 

کنار تو مترادف امنیت است برایم

کنارتو ترس های مرا می بلعد

کنارتو یعنی پایان تمام سردرد ها

کنارتو یعنی من خوبم...

نوشته شده در جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

نوشته شده در شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

نوشته شده در شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |


خیلی وقت است که با تو زندگی می کنم . . .
یعنی ، چشم هایم را که می بندم تو می آیی !
خب همین بس است برایم ! نه ؟!
یعنی تو
خیال و رویایت هم آنقدرعزیز و بزرگ است برایم
که راضیم می کند . . . !
راضی که نه ! ولی ...


ســـوم
هفتــــم
چهلـــم
ســـــال . . .
چنـــد ســــال دیگــــر
بایــــد عــــزادار نبـــودن هایـــــت باشــــــم؟؟؟

آنقدر پشت سرت اشک ریختم که تمام جاده ها سبز شد

اما...تو نیامدی!!!

حرف های من بماند برای بعد!
دلخوری هایم..دلتنگیهایم...و تمام اشک هایم
تو از خودت بگو...
کنار او چگونه میگذرد که  با من نمیگذشت؟؟؟

درسته میگن؛
داشتنت برایم محال است...
ولی به دوست داشتنت که
میتوانم افتخــار کنم...

سهــم من از دنیــــــــــــا
نداشتن استــــــــــــ ...!
تنهـــــا قدم زدن در پیاده رو هــــــا
و فکـــــــر کردن به کســـــی که
هیــــچ وقتـــ نبود...

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻮچیزی ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﻢ …
ﻓﻘﻂ … ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﮕﻮ :
ﺣﻼﻟﻢ ﮐﻦ ؛ ﻫﻨﻮﺯ ﺷﺐ ﻫﺎ ﺑﺎ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﻢ . . .

دیــوانـه نیستم
 امـّا گـآهی دلـم کـه برآیـت تنـگ می ــشود
 زیــر بآران فــریآد میکـشم اسمت را .
 و احــسآس ِ خیـس خـورده ام را
 بـه روی ِ کلــمآت ِ نـم کشیـده میچسبآنم
 دیوآنــه نیسـتم
 امـّا برای ِمرد داخـل ِ قآب عکـس
 هــرشب درد و دل میکـنم
 وبا خیـآل ِ دســتانت در دستآنم
 تمــآم خیآبانهــآی تبریز را
 قــدم میزنـم …
 مــن دیــوانه نیســتم فقط ،
 یکــ جـور خـآص
 کــه دیگــران نمیفهــمند دوستت دارم !!!

تو چه میفهمی از روزگارم ...؟
از دلتنگی ام ؟
گاهی به خدا التماس می کنم
خوابت را ببینم ... میفهمی؟
فقط خوابت را ...
...
گاهی سخت می شود...دوستش داری و نمی داند
دوستش داری و نمی خواهد
دوستش داری و نمی آید
دوستش داری و سهم تو از بودنش
فقط تصویری است رویایی در سرزمین خیالت
دوستش داری و سهم تو از این همه ، تنهایی ست

در نومیدی بسی امید است... یکبار دیگر باور می کنم و شب تا صبح می نشینم برای شنیدن جواب از عکست!!!

نوشته شده در دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

2 اردیبهشت

شنیده ام چنین روزی تولد من است

گویی سپری شد بی آنکه بدانم

آتش شمع چندمین سال زندگیم را به خاموشی سپرده ام؟؟؟

امسال کادوی تولد یه روبان مشکی می خوام کنار عکسم...خدایا خسته ام!!!

پرسیدند چند ساله شدی؟

گفتم روزهای تکراری زندگیم راکه نشماری

کودکی چندساله ای نیستم........


 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

Pişman mıyım asla
Güzelleştim yasla
Sevmedim mi sevdim evet
Senden sonra ihtirasla
Ama benim ciğerim yanar
Ten oyalanır can kanar
İki gözüm iki çeşme
Haberin yok içerime içerime akar
Unutmadım unutamam
Kara sevdam merak etme
Yaşamaksa yaşadım lakin
Canımın çoğu kaldı sende
هرگز پشیمون نمیشم از دوست داشتنت

اگه غم فقط غم دوست داشتن تو بود

من با غمت زیباتر شدم

فکر نکن عاشق واقعی نشدم... من واقعا عاشقتم

بعداز رفتنت خیلی دردناک و خالص شد دوست داشتنم

اما دلم از دوریت داره می سوزه

و جونم کنده میشه و تمام وجودم پر از خون میشه

و دوتا چشمام دو تا چشمه هستن

وتو هیچ خبری نداری...

چشمه های خروشانی که

به آرومی تو تموم وجودم جاری میشن

اما من فراموش نکردم و هرگز نمیتونم فراموش کنم

این عشق بزرگ و افسانه ایم رو

نگران نباش...

درسته زنده بودم و زندگی کردم

ولی تموم جان و روحم پیش تو بود...

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

در شهری که تو باشی بودن آنجا کافیست    گریه                                                         آرزو های دگر اوج بی انصافیست   گریه           

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

آنکه می رود فقط می رود ولی آن که می مانددرد می کشد غصه می خورد بغض می کند اشک می ریزد وتمام این ها روحش را به آتش می کشد و در انتظار بازگشت کسی که هرگز نخواهدآمد آرام آرام خاکستر می شود .....آری اینست خاصیت عشق یکطرفه!!!۰۰۰۰۰گاه این که نمی خوای صبح ها از خواب بیدار شی نشانه تنبلی نیست نمی خوای پاشی چون دوست نداری قبول کنی یه روز دیگه شروع شده......۰۰۰۰۰بیا و آخرین شاهکارت را ببین مجسمه ای با چشمان باز خیره به دوردست !شاید شرق  شاید غرب ..مبهوت یک شکست ..مفعول یک تاوان ..مغلوب یک اتفاق..مصلوب یک عشق خرده هایش را دارد باد می برد و او فقط خاطراتت را محکم چسبیده است بیا و آخرین شاهکارت را ببین مجسمه ای ساخته بنام من!!!۰۰۰۰۰۰۰برنگرد!که بر نمی گردی تو هیچ وقت فقط بیا نترس نمی خواهم داشته باشمت بیا و در خزان آرزوهایم کمی قدم بزن دلم برای راه رفتنت  تنگ شده!!!۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰رفتی و من پشت سرت آب نریختم!اگر کل اقیانوس ها را هم پشت پایت می ریختم تو باز نخواهی گشت ....!چه آرام چه آهسته و چه بی خیال رفتی! حتی لحظه ای سرت را نچرخاندی ببینی چطور میان برف ها و خیابان های این شهر یخ بسته آتش گرفتم....!!!

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

و من از یادت لذت می برم به اندازه ی لذت تمام کردن مشق های کودکی......تنهایی بد است اما بدتر از آن اینست که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی آدم هایی که بود و نبودشان تنها به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد......هر روز می گذرم و دست تکان می دهم به اتفاق های خوبی که نیفتاده از من گذشتند........پشیمان شدی بر نگرد لاشه ی یک دل که دیدن ندارد.......وقتی در شهرم بودی آنقدر می گریستم تا غبار فاصله را بشویم اما ندانستم "تبریز"ونیز"می شود!!!92/4/25

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

هوا خوبست بیا برویم کمی قدم بزنیم نگران نباش برت می گردانم به قاب عکس!!!...... دیدن عکست از تمام دنیا سهم من است تازه آن را هم جیره بندی کرده ام دل است دیگر ممکن است فردا خودت را بخواهد!!!................هی با توام یادت می اید روزگاری در یک شهر بوده ایم چندین خیابان با هم فاصله داشتیم اما حالاچه مثل وتر های دایره نمی توانم بشمارمش چند کیلومتر؟ چند شهر؟هی با تو ام چرا مثل همیشه ساکتی با تو ام تویی که مدام داخل قاب عکس لبخند می زنی92/4/14

نوشته شده در شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

  •  دوباره دل هوای با تو بودن کرده نگو این دل دوری عشقتو باورکرده  دل من خسته از این دست به دعاها کردن همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه "  من از تبار غربتم از آرزو های محال   قصه ی ما تموم شده با یه علامت سوال"  "باتوبارونی وعاشق زیرچتری که خیاله چقدراین قصه  قشنگه چقدراین لحظه محاله " *مثل دیگرون نبودم سر راهتو نبستم  می دونستم نمیای چشم به جاده ها نشستم *  این آهنگیه که دوستم واسم می خوند:  چته رفیق عاشق من چرا سراغ اون که رفته رو داری بازم می گیریاون بر نمی گرده پیشت بسه دیگه بهونه گیریاگه به فکر اون باشی یه روزی از غصه می میری چه حال و روزی داری تموم زندگیت شده سه چار تا عکس یادگاری منتظر یه فرصتی شروع کنی به گریه زاری  این دست تقدیره عزیز من تو تقصیری نداری *   "گذشتی از دلم اما دلم پای تو می شینه تو رو می خوام و قسمت نیست تمام درد من اینه بگو آروم و خوشبختی عذاب قلب من کم شه همین برای من بسه همین می تونه مرهم شه تو رو می بینمت از دور همین واسم یه تسکینه تو با اون شاد و آرومی چقدر این لحظه شیرینه  بلا تکلیفم این روزا شبا بی وقفه بیدارم از این تنهایی ممتد از این شب گریه بیزارم *((بچه ها واسم دعا کنید خیلی  داغونم خیلی ...))                                                                                                                                 
نوشته شده در شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

نمیدانم چرا ولی بوی رفتن را از الان احساس می کنم میدانم که می رود ولی مگر می شود اویی که تمام دارایی من بود صبر کن من و تو خیلی به دنیا بدهکاریم مثل قدم زدن های دونفره در خیابان حتی آشناییمان را صبر کن ما هنوز خیلی به دنیا بدهکاریم خیلی... برو ولی میدانم که نمی آیی به هر حال منتظرت می مانم شاید همان طور که رفتی روزی از این شهر سوت و کور ناگهانی عبور کنی...برو ولی نمی خواهم از من دلگیر باشی اگر می توانستم می آمدم به دست و پایت می افتادم و التماست می کردم کمی دیر تر بروی اما افسوس نه می توانم بدرقه ات کنم و نه می توانم ببینمت ...برو برو چیزی که مرا دوست دارد خیال توست نه تو... برو و بگذار من بمانم و خاطراتی که هیچ وقت نمی روند!    91/9/10 غروب جمعه

نوشته شده در شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

می روی؟ من می پرسم و تو بی پاسخ تر از همیشه...نگاهت را از چشمان منتظرم دریغ می کنی و خودم را در سکوتت جست و جو می کنم ...در تو ...در خودم و در صدای نفس هایی که به سختی بر می آیند و من تازه می فهمم که نمی روی! تو خیلی وقت است که رفته ای و مرا با سایه ات تنها گذاشته ای و من از تو چه کودکانه بت ساخته بودم ....به حماقت های خودم می خندم وقتی که فکر می کنم چگونه دوستت می داشتم و چگونه باور کرده بودم که در کنارم می مانی ... وبرای دل کوچکم اشک می ریزم وقتی که هنوز هم معصومانه دوستت دارد!

نوشته شده در شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

روز وداع بود و جان سوز! با غمی که در دلم چون کوهی بزرگ بود ...ولحظات خوشی که رو به اتمام بود...چند ساعت تا پایان و لحظه...لحظه تلخ وداع!چشم در چشمانم دوخته بود اما من او را نمی دیدم تنها گذر خاطرات بود و بس !اندیشه...اندیشه به این که کاخ رویا هایم چگونه فرو ریخت ساعت آخر بود و صدایی از درونم چون آه و اشک هایم که قطره قطره می ریخت و اخرین آجر رویاهایم فرو ریخت و او رفت بدون این که نگاهی بر من بیندازد به نشانه ی وداع...و آرام زمزمه کردم خداحافظ لحظات خوش زندگیم! وبرای دفن شدن قلب عاشقم گریستم...91/9/28

نوشته شده در شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

دونن آخشام چاغی سن سیز منی آغلاتدی یاغیش    یادیما سالدی سنی مطلبینه چاتدی یاغیش    کوچه لر اولدی گوزومده یینه بیر آرپا چایی     منی سن سیز نجه نیسگیل چایینا آتدی یاغیش...............بیر سارالمیش خزرم یللره تاپشیرما منی   گوز یاشیمنان توکولن سللره تاپشیرما منی    آند اولا آلاها بیر گون دوزه بیلمم سن سیز    گون لره هفته لره ایللره تاپشیرما منی............ 

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

خدایا تنهایم گذاشتی آن زمان که از تو طلب یاری کردم با روحی آشفته با اشک های نیمه جان و دلی که دیگر نای شکستن نداشت مرا تا آسمان بردی و رهایم کردی و لبخندی که به اجبار روی لبانم نشاندم و چه دشوار باید از او می گذشتم...! کار شش ها رساندن تو به قلب من و کار قلبم پمپاژ تو در تمام لحظه های من است زیست شناسان دروغ می گویند...این شبها چشم های من خسته است گاهی اشک گاهی انتظار این سهم چشم های من است...سالهاست معنای این جمله را نفهمیدم "رفت و آمد" یا "آمدورفت" آدمها می آیند که بروند یا می روند که برگردند؟؟؟آمدنت یادم نیست بی صدا آمدی بی آنکه بدانم اما رفتنت خیلی صدا داشت وقتی قلبم شکست... باورت گر بشود گر نشود حرفی نیست اما نفسم می گردد در هوایی که نفس های تو نیست...

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

گاهی باید آرزو هایت را مثل قاصدک بگذاری کف دستت و  بسپاریشان به باد تا سهم دیگران شوند...خدای من کمکم کن تا به دلداده ی خود زود برسم به اویی که هرگز نخواهد فهمید دوستش دارم بار الها او همانیست که مرا در تنهاترین تنهایی هایم تنهایم گذاشت ولی تو همانی هستی که به من دل دادی تا عاشق او باشم ...بزرگترین آرزویم اینست که کوچکترین آرزوی او باشم

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

مخاطب خاص من به سادگی یه لبخند رهایم کرد و من عاشقانه های بی مخاطبم را به حراج گذاشتم...تو خندیدی و رفتی و من به یاد درد خنده هایت چه خنده دار درد می کشم...تو از من دور شدی و ندانستی از هفت آسمان هم که دورتر شده باشی باز هم در قلب منی...برگرد یادت را جا گذاشته ای نمی خواهم عمری به این امید باشم که برای بردنش بازمی گردی...همانند پلی بودم برای عبورت به فکر تخریب من مباش رسیدی دست تکان بده من خود فرو می ریزم...وقتی با لبخند دور شدی از من عکاس بهتر از ما فاصله را می فهمید تو در عکس نیستی فاصله یعنی تو...رفتی چه بگویم هیهات تو چه دانی که من آن روز غروب زیر آن دره ی آرام و عبوس به چه حالی بودم...هر چقدر دلت می خواهد گم و گور شو گوشه ای آخر پیدایت می کنم میدانم دل به همین لحظه بسته ام...رفتی و من فقط نگاهت کردم تعجب نکن که چرا گریه نکردم یک عمر فرصت گریه کردن دارم اما برای تماشای تو همین یک لحظه و شاید همان یک لحظه اجازه ی زیستن در چشم های تو را داشتم...عزیزکم الان پنج ماهیست که رفته ای من هم پشت سرت آمدم ولی تو را نیافتم فقط به تمامی اهالی شهرت سپردم بگویند خدا پشت و پناهت از هر جا که گذرمی کنی!

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

بیا بسراییم از برف ها از باران ها از تمام بهار هایی که چترهای دو نفره از ما ربود بیا بسراییم که سخت هوس چتر کرده ام...! فکر می کردم وقتی بهار آید خواهی رفت اما تو روزهاست که رفته ای و مرا با سایه ات در بهار تنها گذاشته ای و من به یاد آن بهاری که بودی می گریم بهار می رود و دوباره می آید اما آن بهاری که تو بودی نمی آید نمیدانم شاید وقتی من رفتم و بهارماند تو بیایی بیایی و با بهار باشی ولی چقدر زیبا بود بهاری که تو بودی و من بودم و بهار چقدر خوب می بارید بر آسمان این شهر و حالا تو رفته ای و من ماندم و بهاری که بوی بهار دارد نه شکل بهار...!دهان که باز به سخن کرد بوی رفتن را حس کردم و من چه کودکانه فکر می کردم با یک آدامس نعنایی می توان سرنوشت را تغییر داد...آمدنت یادم نیست بیصدا آمدی بی آنکه بدانم اما رفتنت خیلی صدادار بود وقتی قلبم شکست!سالهاست معنای این جمله را نفهمیدم "رفت و آمد" آدم ها می آیند که بروند یا می روند که بیایند؟؟؟ کاش میدانستیم روزگاری که به هم نزدیکیم چه بهایی دارد و سفر یعنی چه و چرا مرغ سفر به وقت پرواز به خود می لرزد؟...دیدی ای حافظ که کنعان دلم بیمار شد عاقبت از درد گریه کوه امیدم کاه شد گفته بودی یوسف گمگشته باز آید ولی یوسف من تا قیامت هم نشین چاه شد...با ناله مرا از این نیستان ببرید مشتی عطشم به سوی باران ببرید من منتظرم که یوسفم بر گردد چشمان مرا به شهر کنعان ببرید...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

کاش با عشق نمی آمدی تا با دلزدگی بروی کاش دوستانه می امدی درد دلی می کردی و خداحافظی می کردی و می رفتی حال که این چنین سرد می روی یادت باشد چیزی از خودت به جا نگذاری مبادا برگردی و اشک هایم را ببینی...رفتی چه بگویم هیهات تو چه دانی که من آن روز غروب زیر آن دره ی ارام و عبوس به چه حالی بودم!...از روزی که بدنیا آمدی از گرمای وجودت یخ های زمین شروع به آب شدن کردن و هنوز دانشمندان در پی اینند که چرا یخ ها ذوب می شوند...دلم جایی را می خواهد آرام و بی تنش جایی که انسان درآن آرام گیرد مثلا: اغوش تو!...

نوشته شده در شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

انظباتت -0-یزید...یزید مگه نیای تبریز!...یزید به نیه بوجور؟

نوشته شده در پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

شیشه ای می شکند یک نفر می گوید که چرا شیشه شکست ان یکی می گوید شاید این رفع بلاست دل من سخت شکست هیچ کس هسچ نگفت غصه ام را نشنید با خودم می گویم که ارزش دل من از شیشه یک پنجره هم کمتر بود؟؟؟زیبا ترین حرف پدر ژپتو به پینوکیو:چوبی بمان دنیای انسان ها سنگیست...وقتی عطرت را می خواهم به باد التماس می کنم خدا که جای خود دارد...ارزان خرید قلبم را فقط با دو کلمه :دوستت دارم ولی نفهمید من چه گران پس دادم تاوانش را!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

خدایا خنده های تلخ امروزم را می دهم یکی از آن گریه های شیرین کودکی هایم را  پس بده ترجیح می دهم یک حقیقت آزارم دهد تا اینکه یک دروغ آرامم کند...دستانت که مال من باشد کسی مرا دست کم نمی گیرد...شبیه معادلات چند مجهولی شده ام این روزها کسی مرا نمی فهمد....معلم گفت: تابستان گذشته ی خود را چگونه گذرانده اید؟و من پاسخی نداشتم برای تابستان بدون او!

نوشته شده در شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

مرا اینگونه باور کن : کمی تنها ! کمی بی کس ! کمی از یاد رفته! خدا هم ترک ما کرده ! نمیدانم که آیا مرا گناهی هست؟ که شاید هم به جرم آن غریبی و جدایی هست؟...اشک هایم سرازیر می شوند دیری نمی پاید قندیل می بندند عجیب سرد است هوای نبودنت!...اشک هایم چه شادمان بر سرسره گونه هایم می لغزند حق دارند آخر این بار هم از زندان دلتنگی ام گریخته اند!...قوانین فیزیک را به هم زده ای ...نبودنت وزن دارد تهی اما سنگین!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

نوشته شده در شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

در گلدان حنجره ام دانه ای سکوت می کارم شاید روزی جوانه زند...اگر نیایی امید آمدنت را به گور خواهم برد وکس نمی داند که در فراق تو چگونه خواهم زیست؟چگونه خواهم مرد؟...بی حوصله ام دست خودم نیست کمی دلتنگ فردایم فردایی که تو می آیی شاید من نباشم...خیلی بهم گفتن چرا می خندی؟بگو ما هم بخندیم اما هرگز نگفتن چرا غصه می خوری ؟بگو ما هم بخوریم..تنهایی ام را کسی شریک نیست مطمئن باش دست احتیاج به سمت تو که هیچ به سمت خودم هم دراز نخواهم کرد شاید که تنهایی ام از تنهایی دق کند...وقتی عطرت را می خواهم به باد التماس می کنم خدا که جای خود دارد...آنهایی که معنای واقعی خوبی را درک کرده اند با طعنه از عریان نمی پرسند جامه ات کجاست؟یا با تمسخر از بی خانمان سوال نمی کنند بر سر کاشانه ات چه آمده؟...!

نوشته شده در دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

دیشب چشمانم را بستم و در کنارم نشستی دستانم را وقتی روی دستانت می گذاشتم دستانم بر زمین بر خورند زیرشان خالی بود وقتی چشمانم را باز کردم دریافتم که نیستی و نخواهی بود کاش دیشب زیر دستانم دستان غریبه ای بود تا باور نکنم تنها شده ام تا برای یکبار هم که شده احساس کنم دستانم را بر روی دستانت گذاشته ام و با همان دستان غریبه تمام غم های این یک سال را فراموش می کردم و ارامش می یافتم اما وقتی جای خالی تو رادیدم فهمیدم دوباره خیالی را که مدت ها در پرده های ذهن پریشانم بود را  باور کرده  بودم کاش می دانستم که خیال خیال است و خیال باقی می ماند چه شب رویایی می شد اگر دست غریبه ای زیر دستانم بود!...اما افسوس که نه شبی بود! نه دستی !نه خاطره ای! نه خیالی ! و نه تویی!

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

 پنجره ها کلافه اند از سنگینی نگاه منتظرم اگر نمی ایی پنجره هارا دیگر چه زجر؟!!خدا را چه دیدی شاید همین فردا باشد ...رسیدنم به تو! انکه چشمان تو را این همه زیبا می کرد کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد یا نمی داد به تو این همه زیبایی را یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد! خدایا به اندازه تمام لحظه های عاشق بودنم از او دورم ...خودت به من صبر بده تا  اینکه تا اخر عمر بی...بودنم زیاد نرنجاند دلم را ! دلم دیگر نای شکستن دارد چقدر با چسب امید تکه های دل خوش باورم را کنار هم نگه دارم ؟........................خدایا می دونم اون بالا نشستی و داری به ریش من می خندی اما بازم عیبی نداره!!خدایا دوستت دارم بدون توجه به سرنوشتی که برایم تعیین کردی!!!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

گریه هرشب برای تو برای من سودی نداشت اما باغبان خوبی بود گلهای بالشم را...پزشکی قانونی گفت یخ زده؟ مگر امکان دارد؟ تیتر روزنامه فردا= جوانی در گرمای اتاق خیره به نقطه ای یخ زده!...چه فرقی می کند فریاد کنی یا ارام زمزمه کنی وقتی کسی صدایت را نمی شنود ! پروردگارا تو هم نادیده می گیری من هم نادیده می گیرم تو خطاهایم را من عطاهایت را...جسارت می خواهد نزدیک شدن به افکار دختری که روزها مردانه با زندگی می جنگد و شبها بالشش از هق هق گریه هایش پر می شود...تنهاییم را باتو قسمت می کنم سهم کمی نیست گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست ...من به امار زمین مشکوکم اگر این کره خاکی پر از ادم است پس چرا این همه دل تنهاست؟...خدایا دوست بدار انهایی را که دوستمان داریم و نمی دانیم و سلامت بدار انهایی را که دوستشان داریم و نمی دانند ...هر وقت دلم واست تنگ میشه میام پشت قلبت می ایستم و هی در می زنم پس هر وقت قلبت میزنه بدون دلم برات تنگ شده...تو این دنیا حلالت نمی کنم تا اون دنیا بهونه ای باشه واسه دیدنت... کاش بدونی نبودنت ندیدنت یا واسه همیشه رفتنت بهونه ای نمیشه واسه از یاد بردنت...من در این کلبه خوشم تو دران اوج که هستی خوش باش من به عشق تو خوشم تو به عشق هر که هستی خوش باش...تقصیزر دلم چیست اگر روی تو زیباست  حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست   من تشنه یک لحظه تماشای تو هستم افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست...در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال من همه از من گریزانند تو نیز بگذر از این تنها!...باز در کلبه عشق عکس تو مرا ابری کرد عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک مرا جاری کرد...می نویسم نامه و روزی از اینجا می روم با خیال تو ولی تنهای تنها می روم شاید تو حتی نگویی کیستی؟ شاید تو بگویی لایق من نیستی می نویسم من که عمری با خیالت زیستم گاهی از من یاد کن حالا که دیگر نیستم!  اگر باغ نگاهم پرز خار است گلم تاراج دست روزگار است به چشمانت قسم که باتو بودن زمستانی ترین روزم بهار است.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

گفته اند روز محشر با کسی که دوست داری محشور می شوی یعنی ما با هم؟ چقدر برای تمام شدن دنیا بی تابم!...در دوردست سیاره ای وجود دارد که در ان جنگ و جنایت و گرسنگی وتنهایی و بیکسی وجود ندارد و هم چنین هوا!!! روزها رفت و هنوز یک نفر نیست ازمن بپرسد که تو از پنجره عشق چه می خواهی ؟ صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه از رهگذران خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟با خداییست که از روز ازل ناپیداست؟...این شعرها دیگر برای هیچکس نیست! نه در دلم دیگر جای هیچکس نیست ! انقدر تنهایم که دردهایم شبیه درد های هیچکس نیست! نفس های مرا از من گرفتند من مرده ام در من هوای هیچکس نیست! دنیای مرموزی است باید بدانیم اینجا هیچکس برای هیچکس نیست! باید خدا هم با خودش روراست باشد وقتی می داند خدای هیچکس نیست ! من میروم هر چند که میدانم دیگر پشت سرم دعای هیچکس نیست! من سوخته ام در تب انقدر که امروز بین من وخورشید فاصله ای نیست! غمدیده ترین عابر این خاک منم جز بارش خون چشم مرا مشغله ای نیست ! در خانه ام اواز سکوت است خدایا مانند کویری که در ان قافله ای نیست! می خواستم از درد بگویم اما افسوس در دسترس هیچکس حوصله ای نیست ! شرمنده ام از روی شما بد غزلی شد هر چند از این ذهن پریشان گله ای نیست!

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

رفتم ازشهر تو و پیش تو جامونده دلم تو همون حال و هوا اب و هوا مونده دلم من هنوز نرفتم و دلم برات تنگ شده   همه ی درد دلامو   همه زخم های کهنه و تموم مشکلامو  به  تو گفتم به این امید دارم میرم که باز بیام و بگم سلام و که تو هم باز کنی دست تموم گره هامو ساعت رفتنه من رسیده قلبم می زنه نمی تونه دلم از خونه ی تو دل بکنه گفته بودن که اگه بیام گرفتار میشم گفته بودن که اگه بیام گرفتار میشم اومرم اسونه و کاری که سخته رفتنه من هنوز نرفتمو دلم برات تنگ شده دلم بامن نمیاد تا برم دلم نمیاد از اینجا برم   بذار با دلم یه کم راه بیام امروز نرم بمونم فردا برم من هنوز نرفتمو دلم برات تنگ شده.              

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

اگر شبی فانوس نفس های من خاموش شد  اگر به حجله ی اشنایی در حوالی خیابان خاطره بر خوردی و عده ای به تو گفتند کبوترت د رحسرت پر کشیدن پرپر زد تو حرفشان را باور نکن تمام این لحظه ها کنارم بوده ای در گلدان چیینی خاطراتم در اتاق تنهایی خیالم در دلم...تو با من نبوده ای من با تو بوده ام هر شب ترانه ی بوسه و باران را برایت تلاوت کرده ام هر شب شب بخیری به تو گفته ام و جواب تو را از انسوی سکوت خواب هایم شنیده ام ...پس نگران انزوای این روز های من نشو اگر به حجله ای خیس در حوالی خیابان خاطره برخوردی!!!

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

سالها می گذرد از شب تلخ وداع از همان شب که رفتی و به چشمان پر از حسرت من خندیدی تو نمی دانستی تو نمی فهمیدی که چه حسی دارد خلا جای تو را حس کردن که چه رنجی دارد با دل سوخته سر کردن رفتی و از دل من روشنایی ها رفت هر شبم را با یک شمع روشن می کردم و بر غمم افزوده می شد جای خالی تو را می دیدم می کشیدم اهی از سر حسرت می خندیدم به وفای تو و به خوش باوری این دل بیچاره ی خود ناگهان یاد تو می افتادم باز می لرزیدم گریه سر می دادم خواب می دیدم من که تو باز می گردی تا شبی سرد و بلند اشک چشمان سیاهم خشکید اتش عشق تو خاکستر شد یاد تو در دل من پرپر شد اندکی بعد گذشت اینک این من تنها دستانم سرد است قدرتم نیست دگر گرچه تنهایم نه به دنبال تو ام نه تو را می جویم حال می فهمم من چه شوم بود ان خواب  کاش می دانستم عشق تو می گذرد تو چه اسان گفتی دوستت دارم را و چه اسان رفتی کاش می فهمیدی وسعت حرفت را ...اه افسوس چه سود قصه ای بود و نبود!

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

بگذار بمیرم تا درد من کمی ارام بگیرد!!! ز مرگم هیچ نمی ترسم اگر دنیا سرم ریزد  از این ترسم که بعد از من گلم را دیگری بوسد...با تو اما بی تو رفتن پای من بود باتو اما بی تو ماندن خواب من بود با تو اما بی تو بودن خیال من بود.ساعت چیست ؟اختراع عجیبی که مدام نبودنت را به رخ دلتنگیم می کشد...من نگویم که مرا از قفس ازاد کنید قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید...وقتی در تنهایی خوذم قدم می زنم خاطرات با تو نبودن ارامشم را بر هم می زنند و چه پریشانی لذت بخشیست دلتنگ تو بودن دیشب در خواب منتظر امدنت بودم اما به خوابم هم نیامدی و درد انتظار را در خواب هم حس کردم!!!دستهایم را بالا می برم می خواهم بزرگی زمین را نشان اسمان دهم که گمشده ی من نه در اغوش او بلکه در همین خاک بی انتهاست از دلتنگی هایم برایش خواهم گفت انقدر که سرخ شود و بگرید ان وقت رهایش می کنم و می دانم هیچ کس نخواهد فهمید غم ان غروب بارانی همه از دلتنگی های من بود!!!اگر میدانی در اسمان زیبای عشق پرنده ی کوچکی هستم اسمان خود را کوچک کن تا برای تو بزرگترین باشم.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

می شود از دور هم دوست داشت !می توان بدون داشتن هم دوست داشت!دور از هیاهوی خواستن دور از هیاهوی داشتن و رسیدن !باور کنید می توان بدون رسیدن و داشتن هم دوست داشت !می توان از دور تا همیشه دوست داشت!!!  نیمه شب اواره و بی حس و حال   در سرم سودای جامی بی زبان   پرسه ای اغاز کردیم در خیال   دل به یاد اورد ایام وصال   از جدایی یک دوسالی می گذشت   یک دو سال از عمر رفت و برنگشت   دل به یاد اورد اول بار را   خاطرات اولین دیدار را   ان نظر بازی ان اسرار را   ان دو چشم مست و اهو بار را   همچو رازی مبهم و سر بسته بود   چون من هم از تکرار او خسته بود   امد و هم اشیان شد بامن   او هم نشین و هم زبان شد با من   خسته جان بودم که جان شد بامن   او ناتوان بود توان شد بامن   او دامنش خوابگاه خستگی   این چنین اغاز شد دلبستگی   وای ان شب زنده داری تا سحر   وای عمری که با او شد به سر   مست او بودم ز دنیا بی خبر   دم به دم این عشق میشر  امد و در خلوتد بیشتم دمساز شد   گفتگو بین ما اغاز شد    گفتمش در عشق پا برجاست دل   گر گشایی چشم دل زیباست دل   دل ز عشق روی تو حیران شده   در پی عشق تو سرگردان شده   گفت در عشقت وفادارم بدان    من تو را بس دوست می دارم بدان    شوق وصلت را به سر دارم بدان  با تو شاد می شود

غم های من    باتو زیبا می شود فردای من    گفتمش عشقت به دل افزون شده     دل ز جادوی رخت افسون شده    جز تو هر یاری به دل مدفون شده    عالم از زیبایی ات مجنون شده    بر لبم لب گذاشت یعنی خموش    طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش   در سرم جز عشق او سودا نبود   بهر هر کس در این دل جا نبود   دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گلی زیبا نبود   خوبی او شهره ی افاق بود   در نجابت در نکوهی پاک بود   روزگار اما وفا با ما نداشت    پیش پای عشق ما سنگی گذاشت    بی گمان از مرگ ما پروا نداشت    اخر این قصه غم بود و بس   حسرت و رنج فراوان بود و بس   یار مارا از جدایی غم نبود   در غمش مجنون عاشق کم نبود   بر سر پیمان خود محکم نبود    سهم من از عشق ماتم نبود    با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم ان عهد و پیمان را شکست   بی خبر پیمان یاری را گسست   این خبر ناگاه پشتم را شکست   ان کبوتر عاقبت از بند رفت   رفت با دلدار دیگر عهد بست    بخت بد بین وصل او قسمت نشد   این گدا مشمول ان رحمت نشد   ان طلا حاصل به این قیمت نشد   عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست   با چنین تقدیر بد تدبیر نیست  از غمش با دود و دو همدم شدم     باده نوش از غصه ی او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم   ذره ذره اب گشتم کم شدم    اخر اتش زد دل دیوانه را   سوخت بی پروا پر پروانه را   عشق من از من گذشتی خوش گذر   بعد از این حتی تو اسمم را نبر   خاطراتم را تو بیرون کن ز سر   دیشب از کف رفت فردا را نگر   اخر این بار بشنو از من پند   بر من و بر روزگارم دل نبند   عاشقی را دیر فهمیدی چه زود   عشق دیرین گسسته تار و پود   گرچه اب رفته باز اید به رود   ماهی بیچاره اما مرده بود   بعد از این هم اشیانت هر کس است    باش با او یاد تو مارا بس است!!!...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

خدایا به انان که ادعای عاشقی تورا می کنند بیاموز بزرگترین گناه شکستن دل عاشق است ...خدایا به همگان که ادعای عاشقی می کنند بفهمان که عشق تنها دیدن و در کنار هم بودن نیست عشق یعنی کسی را دوست بداری که بدانی هرگز به او نخواهی رسید...خدایا کاش به دوش همگان می گذاشتی باری که بر دوش من گذاشتی ...من را رها کن لطفا دو دستم که عمری به سوی تو دراز است رها کن من را که نمی توانی بالا بکشی می ترسم خودت هم به زمین بیفتی...همیشه برایت بهترین هارا خواسته ام در هر شرایطی و به هر نحوی وقتی غریبه ها این گونه به تو علاقه دارند چگونه می توانی نا امید باشی دوست من؟کمبود خواب با یک روز مرخصی حل می شود کمبود وقت با مدیریت با کمبود دستهایت چه کنم؟چوب کبریت های نیمه سوخته و چشم هایی در حسرت دوباره دیدنت به امتحانش می ارزید ولی ای کاش قصه های زمان کودکی بر اساس واقعیت بود...ساعت از نیمه گذشته است و من به این می اندیشم که کاری که عشقت با من کرد با تو می کرد چند روز دوام می اوردی؟...یکی زود به ستوه می اید زود می رنجد زود می رود زود بر می گردد یکی به ستوه نمی اید نمی رنجد دیر می رود بر نمی گردد...به همدیگر می رسیم حتی اگر دیوار چین بین دستهایمان باشد...می گفتند چشمانت دیگر جذابیت نداشت از انها افتادم باورم شد...من در این کلبه خوشم تو در ان اوج که هستی خوش باش من به عشق تو خوشم تو به عشق هر که هستی خوش باش...اسمان دلم انقدر برای تو تنگ می شود که دامانم برایش کهکشان می شود...صحبت از حنجره ایست که گره خورده به بغض صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض یک طرف خاطره ها یک طرف پنجره ها در همه اواز ها حرف اخر زیباست حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست...!در شهری که مردمانش از کور عصا می دزدند من از انها محبت جست و جو کردم...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

خدایا به کسی هر انچه را که قسمتش نیست به او عادت نده!    

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

        چهارشنبه سوری همه مبارک!      میگن چهارشنبه سوری خانواده ها دور هم جمع میشن میوه و شیرینی و اجیل می خورن پس لابد منم واسه خودم یه خانواده هستم.امروز که چهارشنبه سوریه همه کنار هم دارن با هم میگن و می خندن ولی من با دل شکسته وبلاگ اپ می کنم کار دنیا رو می بینی ؟وسط این همه ادم تنها! بعضی ها هستن ولی بهتره نباشن بعضی ها هستن ولی انگار نیستن بعضی ها نیستن ولی انگار هستن بعضی ها هستن ولی ادم نیستن و انها که ادم اند هیچ وقت نیستن...نمی خواهم بعد از مرگم به احترامم سکوت کنی حالا که زبانت نیش دارد دهانت را ببند...ای خدا دیگه بریدم به هرچی که نمی خواستم رسیدم تمومش کن خدا عذاب قبر کشیدم نه از عشق خیر دیدم نه از دوست به چی خوش باشم و به چی امیدوار دارم زجه زنون به باد می افتم تو می بینی ولی انگار نه انگار...تا حالا شده دلت بگیره؟ از دست غصه دق کنه بمیره ؟تا حالا شده که محتاج بشی حتی خدا هم دستتو نگیره؟ تا حالا شده یه روز بی خبر عشقت بره بهونشو بگیری ؟بفهمی هر چی می گفت دروغ بود کم بیاری دلت بخواد بمیری؟تا حالا تنها یه جا نشستی؟بی سرو صدا توی خودت شکستی؟حس خجالت بشینه رو چهرت از اینکه حس کنی اضافی هستی؟تا حالا شده چیزی ببینی دلت بخواد کور بشی و نبینی واسه پنهون کردن گریه هات زیر بارون بدون چتر بشینی؟ای خدا زندگیم نقش بر ابه حال قلب عاشقم بد جور خرابه قسم میدم که جونم رو بگیر زنده بودن واسه من عین عذابه تو که از حال دلم با خبری چرا گریه هام نداره اثری؟بهچه جرمی ای خدا بگو به من داری ابروی من رو می بری؟ خدایا هیچ کس از من نمی پرسه چرا میون این همه ادم خونه تنهایی؟درست مثل همین که تو نمی پرسی چرا میون ادم های کره ی زمین تنهایی؟اینبار هم بذار تنها باشم یه روزی می رسه بفهمن از تنهایی تو خونه تنها یه جا نشسته بودم ...از این تنهام که همه با عشقشون یه طوری جلوی چشمام صحبت می کنن که دلم هزار بار می سوزه و می ریزه اشک هامو به زور نگه میدارم ولی برای اینکه کسی نفهمه چرا اینطورم یه بهونه ی بچه گونه می گیرم ...لحظه های تلخ عشق رو اما باز بهت نگفتم تو توی حس غرور من دارم از نفس می افتم...غریبه مواظبش باش که سپردمش به دستت خدا نخواست قسمت من بشه حتی اون خنده ی تلخش...به کی بگم حالم و احوالمو ؟بد روگونی فالمو من ؟با کی تحویل بگیرم عید امسالمو من ؟به کی بگم خون دلم اه که پریشونه دلم درد تنهایی بسه دیگه نمی تونه دلم...من دارم می ترکم خدا خودت کاری کن...چه سخت است در جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن به چشم دیگران چون کوه بودن ولی در خود به ارامی شکستن...حواسم را هر کجا پرت می کنم باز به سمت تو می افتد رفتی و رد پاهایت از کوچه های دلم پاک نشده است همه دارن با هم به حرف هاشون می خندن ولی من تنهایی به غم هام می خندم...صدایت را از گوشم پس بگیر من به گریه هایم ارامش قرض می دهم تا تورا التماس نکنند...چشمام می دونن قرار نیست ببیننت دستام هم میدونن قرارنیست دستاتو بگیرن ولی به دلم هر روز دروغ میگم که نفهمه مال اون قرار نیست بشی چشمان من از دوریت هم ارغوانی هم تر است منتظر مانده بیایی طفلکی خوش باور است...میدونی چرا به دلم دارم دروغ میگم ؟چون نمی خوام اونم بفهمه روزگار بر عکسه خواسته ات هست ...همه دارن ترقه می ترکونن من دارم خودم می ترکم...چهارشنبه سوریت مبارک !یه وقت از روی اتیش نپری اخه میگن جگر ها زود می سوزن.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

من اگر نقاش اولام دونیانی زندان چکرم اولومی ایریلیقی حسرتی پشمان چکرم من اگر نقاش اولام سن کیمی جیران اودونا اورکی پاره ادیب عشقیوه هجران چکرم...سویرم من اولن نن سوخرا قبریمی سن قازاسان قبریمین داشیندا هر نه سویسن یازاسان اوزو وه وفالی بیر یار تاپاسان اینجیمرم دونیا بوجور دنیادی...سنه خاطر گوزلین دونیانی الام ساتارام توتارام دامنیوی هر نه غم اولسا اتارام گئجلر صبحه کیمی اغلارام اغلار یاتارام اولماسا عشقیمه درمان اوزومی من اسارام ...ایسترم گوزلرینی نقشین چکم نینییم ست سیز عزیزیم که دنیاده تکم سن منیم نازلی گولومسن نینییم دردین الیم اوزون انصاف ایله سن سیز نجه دنیاده قالیم؟ تو را بس منتظر ماندم اوتاندی لحظه لر من نن بدان من دوستت دارم اینان بو یاشلی گوزلردن سفر از تو گذر از تو فقط یول گوزلماخ من نن بدان با یک نگاه تو اوچاردی غصه لر من نن.

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

خدایا قسمت من که نشد باشد برای دیگری  عجب دردی شده رنج عذاب و بی کسی    دعای خوش از بر یار بیوفا کرد   اخر این دل مثل دریاست    ولی رسم روزگار است   دربه در همیشه تنهاست  خیالش خوش بود خودش را نمیدانم   دل طلب کند مهربانی او خیالش را نمیخواهم .... چه خوش خیال است فاصله را می گویم به خیالش تو را از من دور کرده است نمیداند جایت امن است اینجا...دلم! من تورا دوست دارم تو دیگری را و دیگری دیگری را     و این چنین است که تنهاییم...چوپان قصه ی ما دروغگو نبود تنها بود از فرط تنهایی فریاد گرگ سر می داد افسوس که کسی تنهاییش را درک نکرد و همه در پی گرگ بودند و در این میان فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست!... هیچ کس تنهاییم را حس نکرد وسعت تنهاییم را حس نکرد در میان خنده های تاخ من گریه ی پنهانی ام را حس نکرد در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد انکه با اغاز من مانوس بود لحظه پایانیم را حس نکرد...دوست داشتن کسانی که دوستمان دارند کار بزرگی نیست مهم ان است کسانی را که دوستمان ندارند را دوست بداریم...   بی وفایی کن وفایت می کنند با وفا باشی خیانت می کنند مهربانی گر چه ایینه خوشیست مهربان باشی رهایت می کنند...    

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

اگر بهار نیاید اگر بهار بیاید و تو نیایی اگر بهار بیاید و تو بیایی و من نباشم ان وقت چه تو بگو با دل پردردم چه کنم؟شاید دیگر باید به بهار نیندیشم که با نبودنت بهار از صفحه ی عمرم محو شد...دل تو اولین روز بهار دل من اخرین جمعه ی سال و چه دورند و چه نزدیک به هم...دیگر از بهار نمیخواهم که تو را به من بدهد از تو می خواهم بهار را به زندگی من بازگردانی......انتظارش انتظارم سیر کرد انکه می خواهد بیاید دیر کرد تا به کی در انتظارش دیده بر در دوختن؟امدن رفتن ندیدن سوختن؟دل بستن من مثل قصه ی زندگیم با یک یکی بود شروع شد و با یک یکی نبود پایان می یابد...حالا که دستهایت چتر نمیشوند حالا نگاهت ستاره نمیبارد حالا که خانه ای برای ما شدن نداریم از کاغذ شعرهایم سقفی می سازم تا اوار تنهایی بر سرت نریزد و ارامش خاطرت خیس اشکهایم نشود...گلم بهار داره میادو چشم های خیسم رو باز می کنم خدایا به  طعم این گریه ها رو نچشون می ترسم بدون تو بمیرم و پشت سرم گریه نکنی اخه من بمیرم کی واست هر شب گریه کنه؟به این قصه ی عشقم روزگار غم و اندوه نوشت به این سرنوشت غریبم روزگار ببین چه ها نوشت ؟ چکار کنم من اخه به بی تو بودن عادت نکرده ام این عمری که تو غربت به من گذشت روزگار هدر نوشت ..............و ای بس بهار که بهاری نداشتم!از پاییز پرسیدم چرا ناراحتی گفت ناراحت نیستم حسرت دیدن بهار پیرم کرده است.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

 گاه یک لبخند انقدر عمیق می شود که گریه می کنم گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی می شود که با ان زندگی می کنم گاه یک نگاه ان چنان سنگین می شود که رهایش نمی کنم گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنم نترس حکایت از لبخندو صدا نگاه و عشق توست....عشق با حسرت دیدار تو بودن زیباست...خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشندواحساس تنهایی کنی وقتی عاشق باشی و هیچکس از دل عاشقت باخبر نباشدوقتی لبخند می زنی و در دل گریانی وقتی تو خبر داری و هیچکس نمیداند وقتی به زبان دیگران حرف میزنی وهیچکس نمی فهمدوقتی فریاد میزنی و هیچکس صدایت را نمی شنوداین قصه هر روز من است...انقدر زجر کشیدم ره جهان کشیدم سیر شدم صورتم گرچه جوان بود ولی پیر شدم در غریبی پنجه ی حسرت به دیوار کشیدم غریبی نکشیدی که بدانی چه کشیدم.. دوستت دارم جون بلوطی که یادگار زخم عشقی بر باد رفته را چون ستاره ای که شب را برای چشمک زدن و پرنده ی اسیری که پرنده ی ازادی را...در مسلک من معنای پرواز چنین است با بال های شکسته به هوای تو پریدن...وقتی کسی می گوید هیچ کسی دوستم ندارد هیچکس همان کسی است که برای او همه ی کس است. هیچ کس دوستم ندارد...مرا از بند اویزان کنید سرو ته شاید فکرش از سرم بیفتد...ارامشم این روزها مدیون همین انتظاریست که از کسی ندارم...اخر قصه مارا همان اول لو دادند انجایی که گفتند یکی بود یکی نبود...دوستت دارم بی انکه بدانم چرا؟تقدیم به انکه که هیچ وقت قرارنیست بفهمه چقدر دوستش دارم!!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

   

                                                

نوشته شده در شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

 هیچ رقیبی جز ایینه ها ندارم که هر روز نگاهت می کنند ان راهم شکست خواهم داد...بدترین شکل دلتنگی اینه که حضور یکی رو احساس کنی اما پیشش نباشی...گفتم به سمتی رو کنم شاید فراموشت کنم زندگی شاید ندارد باید فراموشت کنم...بس که دیوار دلم کوتاه است هر کس از کوچه ی تنهایی ما می گذرد به هوای هوسی هم که شده سرکی می کشد و می گذرد... راه های به تو رسیدن محدود است اما من تورا به اندازه ی تمام راه های به تو نرسیدن دوست دارم... زندگی من به اندازه ی کافی شبیه فیلم های هندی بی سرو ته است تو دیگر پشت حادثه ها پنهان نشو...چطور میتوان به تاول های پاگفت راه طی شده اشتباه است؟...برای بدست اوردنت نمی جنگم به تکدی قلبت هم نمی ایم دوستت دارم فارغ از داشتنت...حسادت نکن انچه بعد از تو در اغوش گرفته ام زانوی غم است...چشمانت را ورق بزن شاید گوشه ای از ان مرا به یادگار کشیده باشی...به هیچ روزی پست نمیدهم به هیچ ساعتی سخت چسبیده ام یادت را... روزگار نبودنت را دیکته میکند و من مثل همیشه صفر شده ام هنوز نبودنت را یاد نگرفته ام.

نوشته شده در شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

ما به رضای عشق راضی هستیم اگر این مسئله هم حل بشود ثابت شده ما دو خط موازی هستیم...وقتی دلتنگت می شوم تکه ای از من در من گم می شود همین روزها به اخر می رسم...پرواز را فراموش نکرده ام بال هایم را شکسته اند...فرقی نمیکند بگویم و ندانی یا نگویم و ندانی در بهترین جای دنیا جا داری در جایی که دست هیچکس به تو نمیرسد...دلم!...مرا در اغوشت حبس کن من برای حصار بازوان تو مجروم ترین زندانی ام...ردپاهایم را پاک میکنم به کسی نگویید در دنیا بوده ام خدایا میشود استعفا دهم ؟کم اورده ام ...هر چه دلتنگی هست بیا با بوسه ی اول برود...خدایا ... در سفر هست بار الهلا مسافرم را دریاب در تمامی لحظات این سفرمبادا خسته شود بیمار شود یا غم ببینددلش را سرشار از شادی کن و انچه به بهترین بندگانت عطا می کنی به او عطا کن.......عروسکم سفرت بی خطر!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

پیشانیم چسبیدن بر روی سینه ات را میخواهد و چشمانم خیس کردن پیراهنت را میخواهد چه بغض پر توقعی دارم من امروز...سیاهی زیر چشمانم را دوست دارم رد پای رفتن توست......برای انکه قادر به کمک کردنش نیستم فقط دعا میکنم... 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

نمیدانم از دلتنگی عاشقم یا از عاشقی دلتنگم فقط میدانم در اغوش من بی انکه باشی و رفتی بی انکه نباشی...لحظه هایی هست که دلم برایت تنگ میشود من نام این لحظات را همیشه گذاشته ام ...صدای سوت قطار می اید وقت رفتن است ...پرواز را فراموش نکرده ام بال هایم را شکسته اند...قسم به زیبایی چشمانت وبه ریزش همیشگی اشک هایم که من به خیال با تو بودن نیز قانعم خیالت را از من نگیر که خیالت مهربان ترین تصویر دنیاست... چه قدر سخته تنها امیدت نا امیدت کنه.

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

پروردگارا کمک کن تا به دلداده ی خود برسد که هرگز نخواهد فهمید چقدر دوستش دارم و این خود لذتی دارد خدایا  همانیست که در تنها ترین لحظاتم کنارم نیست ولی تو همانی هستی که به من دل دادی تا عاشق این باشم...چقدر سخته عاشق کسی باشی که عاشقاش زیادن... اگر نمی رفتی نمیدانستم عاشقت هستم...چه قدر سخته نگاه کنی ولی چشمات نبینه.

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

 بعد از تو دیگر چه میجویم بعداز تو دیگر که می یابم اشک سردی تا بیفشانم گور گرمی تا بیاسایم...تو با باد امده ای و با باد می روی نام تو تو ارزو نیست...ساقه شکستن قانون طوفان هست تو نسیم باش و ارام عبور کن و برو

نوشته شده در شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

پنجره بازه رو به خیابون چشم های خیسم خیره به بارون دلم گرفته مثل همیشه این دل تنهام اروم نمیشه...سلام عزیزم هواتو کرده باز این دل دوباره تو خیلی وقته که تنهام گذاشتی همین تنهایی تنها یادگاره واست من چی بگم از حال و روزم شب و روز کار این دل انتظاره ملالی نیست جز غم نبودن تو خوب من خوبم اگه فاصله بذاره خیس بارون  شدم و نیومدی مثل مجنون شدم و نیومدی از غم تو مثل ابر های بهار زار و گریون شدم و نیومدی انتظارت میکشه اخر منو سهم قلبی به من نکن شکستنو چرا از من تو دوری میکنی تو که یادم دادی عاشق شدنو عشقم از چشم تو افتاده چرا تو گذشتی از دلم ساده چرا چه جوری دلت اومد که بگذری گریه هام یادت نیفتاده چرا دیگه دارم اروم اروم می میرم ای خدا چکار کنم من چی بگم وقتی عشقم دشمن جونم شده من برم گلایه مو به کی بگم بی تو دارم میمیرم تو انتظار بیشتر ازاین تو منو تنها نذار دستهای خالی و تنهامو ببین بیکسی هامو به روی من نیار نمیفهمی نمیشه نمیتونم تا دوباره بی تو تنها بمونم کاش بفهمی که غم دوری تو خیلی وقه که بریده امونم.

نوشته شده در شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

راه که میروم مدام بر میگردم پشت سرم را نگاه می کنم دیوانه نیستم خنجر از پشت خورده ام....انروز که سقف خانه ها چوبی بود گفتار و عمل در همه جا خوبی بود امروز بنای خانه ها سنگ شده دلها همه با بنا هماهنگ شده...دنیای ما پر از دستهایی است که خسته نمیشوند از نگه داشتن نقاب ها...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

وقتی نیستی نگاهم حوصله نمیکند پایش را از چشمم بیرون بگذارد...از خواب بیدارم کردند ...وقتی به تو رسیدم.تو مثل بادبادک بچگی هام بودی که یه روز تو اسمون گم شد وقتی پییداش کردم دیگه مال من نبود...ای دل انکس که تو می جویی کی خیال تو به سر دارد بس کن این ناله و زاری را بس کن او یار دگر دارد...عروسکم می خواهند ان نگاهی از دور به تو میکردم انرا از من بگیرند شاید انان فکر میکنند ان نگاه ارامم می کند ان نگاهت را یادگاری نگه میدارم یادگاری که بعد از رفتنت با زندگی می کنم ...وتو همان عروسکی هستی که بدون محبتی که از تو دیده ام دوستت دارم.ای کاش گفته بودی من عاشق دیگری هستم من خودم هم عاشق بودم دردت را درک میکردم.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

قفس داران سکوتم را شکستند دل دائم صبورم را شکستند به جرم پابه پای عشق رفتن پروبال عبورم را شکستند مرا از خلوت بیرون کشیدند چه بی پروا حضورم را شکستند.  خیال تو را عادلانه در اغوش می کشم مگر عدل ان است که هر چیز سر جای خودش باشد؟

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

دیگر تنهاییم را با کسی قسمت نمی کنم یکبار کردم چندین برابر شد! خیالت بماند خودت برو انچه مرا دوست دارد خیال توست نه تو...خدایا کسانی که قسمت کسان دیگرند بر سر راهمان قرار نده تا شب های دلتنگیشان برای ما و روز های خوششان برای دیگران نباشد.   در رویاهای کودکانه ام اموخته ام به چیزی که به من تعلق ندارد فکر نکنم ناگهان همه ی فکرم شدی .چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن در جاده ای که بادی در ان نمی وزد.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |

!مهم نیست که از کجا امده ای یا به کجا میروی ...تو رفته ای ومن افتاده ام تو از دست من از پا...!عمیق ترین درد زندگی اینه که به کسی دل ببندی که بدونی مال تو نیست...چه قدر سخته بخوای ولی نشه...امید وارم پیش کسی باشی که ارزوشو داری. تقدیم به بهترینم

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط هانیه منصوریان نظرات () |


Design By : Night Skin